Tuesday, October 15, 2002

اول از همه امروز يك حمله قصار بشنويد در مورد زندگي و بعد براتون يك داستان مستند تخيلي تعريف مي كنم .

جمله قصار :
زندگي كوفت است.


داستان مستند تخيلي:
--------------------------------------------------------
زمان - مدتي بعد از حمله آمريكا به عراق و يك روز بعد از حمله آمريكا به ايران.
مكان - محل كار من
بازيگران :- من و رئيس
من :‌قيافه معصوم و بي خيال
رئيس :‌يك زالو كه بوسيله شلاق از من كار مي كشد و ماهي يك ريال حقوق مي دهد.
---------------------------------------------------------
رئيس :‌خب بچه ها ما الان در حال جنگ هستيم و ديگه هيشكي نه خونه مي سازه نه پل. شركت تعطيله.
من :‌پس اقلا حقوق هاي عقب افتاده ما رو بده.
رئيس : نمي دم.
من :‌تو رو خدا
رئيس : برو بابا من اگه مي خواستم حقوق بدم كه زمان صلح مي دادم.
من :‌آخه من دو ماه حقوق طلب دارم ميشه دو ريال.
رئيس :‌برو هر وقت معلوم شد تو مملكت كي به كيه بيا.

بيست سال بعد.

من :‌رئيس من اومدم اون دو ريال حقوقم رو بگيرم.
رئيس :‌ولي تو اين مملكت كه هنوز معلوم نيست كي به كيه.
من :‌تقصير من چيه ؟
رئيس :‌حرف مرد حرف اوله برو همون وقتي كه گفتم بيا.

چند هزار سال بعد، چند دقيقه مانده به قيامت

يكي از نوه هاي نوه هاي من: من اومدم حقوق مادربزرگ مادربزرگم رو بگيرم
يكي از نوه هاي نوه هاي رئيس :‌منظورت اينه كه تو مي توني بگي تو اين مملكت كي به كيه ؟
نوه نوه من :‌نه ! هر كي هم كه ادعا كنه مي تونه بگه دروغگوئه.
نوه نوه رئيس :‌خب همين ديگه.

پايان داستان مستند تخيلي
-----------------------------------------------------------
نتيجه اخلاقي :‌ آقاي بوش تو رو خدا صبر كن من حقوق بگيرم بعد حمله كن.

Monday, October 14, 2002

امروز از اون روزهاست كه آدم از صبح هر كاري با خودش مي كنه دماغش مثل مارياكالاس درازه و موهاش رو هر كاري كنه درست نميشه و مقنعه كوفتي بوي كثافت مي ده
و همه چي گنده. لعنت به همه چي.
اگه حوصله داشتم يك قسمت رندگي كوفتي آقاي تنها مي نوشتم . ولي ندارم.