Friday, August 30, 2002

امروز جشن بزرگ شيكموها توي خونه من بود :‌ براي خودم كباب خريدم و خوردم با دوغ و سبزي خوردن و فلفل سبز. بعدش هم گرفتم خوابيدم. بعدش هم بلند شدم و يك كاسه گنده ژله خوردم. ... به به به اين مي گم روز.
من به همين خاطر ســ(شاعر)ــرمه هم شدم و مي گم :
بخور بخواب كارمه الله نگهدارمه.

در ضمن اينو هم بايد گفت كه از فردا كه كار شروع بشه همش از دماغم در مياد.
فكرشو بكنين كه اون همه كباب و فلفل سبز بخواد از تو دماغ آدم در بياد ! اه اه اه اه خودم هم حالم به هم خورد . اي دختر بي نزاكت. اين چرندها چيه كه مي گي ، الان رو زبونت فلفل مي ريزم.

Tuesday, August 27, 2002

بعضي چيزها هست كه آدم نمي دونه بايد توي وبلاگش بنويسه يا نه. امروز سر كار كه بودم چند دقيقه رفتم توي رويا و صحنه اي رو ديدم كه توي تختم خوابيدم و يك حيواني كه شبيه خرسه و سرش شبيه سگ ، كله منو گاز مي زنه و مي خوره. حتي بهتون بگم كه وقتي كه نصفش رو خورده بود هم ديدم. براي همين مي تونم با اطمينان بگم كه كله نصفه آدم وقتي كه يك گاز گنده ازش زده شده باشه اصلا قشنگ نيست.
شماها فكر مي كنين كه من دارم مزخرف مي گم. خيلي خب فكر كنين. ولي من اصلا الان دلم نمي خواد برم بخوابم. مي ترسم.
يك چيز ديگه هم تعريف مي كنم كه شايد فقط اگه شيدا اينو بخونه بفهمه : خواب ديدم كه توي يك خونه اي كه همه اتاقهاش به هم راه داره و همه اش هم پر از آدمه ، ‌من لخت لخت هستم و همه نگاهم مي كنن و من جيغ مي زنم و مي خوام كه به يك جايي فرار كنم كه كسي منو نبينه ولي همه اتاقها پر است از آدم و هيچي هم توي اتاق نيست كه بشه پشتش قايم شد. در ضمن توي خوابم شيدا هم بود. خود خودش. ولي حتي اون هم فقط به من خنديد. من از اين كارش واقعا ناراحتم چونكه نبايد توي خواب اينكارو با من مي كرد. و الان حتي اگه برام يك ظرف بزرگ هم ژله درست كنه باهاش آشتي نمي كنم.
من باز هم يك چيز ديگه مي گم و اون بخاطر اينه كه من امروز ســ(پرچونه)ــرمه هستم و اون اينه كه از اول امسال تا همين امروز حتي يك خبر خوب هم توي روزنامه ها نبوده و هميشه هرروز آدم وقتي كه روزنامه رو مي بينه مي خواد دو تا سيم بكنه تو گوشاش و اون يكي سر سيمها رو بكنه تو پريز برق.
تازه يك چيز ديكه هم فهميدم :‌وبلاگم كه فكر مي كردم قاطي است و هيچكس نمي تونه ببينتش ؤ‌هيچ هم قاطي نيست و خيلي هم خوبه براي همين من دوباره با حسين درخشان آشتي مي شم.
يك ژيز ديگه هم بگم :‌ يك وبلاگ درست شده :‌سردبير عمع ام ! برين ببينينش. خيلي بامزه است.
اين يكي رو هم مي گم فقط براي اينكه يك خط بيشتر تايپ كنم و يك دقيقه ديرتر مجبور شم برم به تخت خواب و اون موجود وحشتناك بياد :
من از اين وبلاگ دخترك شيطان خيلي خوشم مياد. خيلي دوستانه است و خيلي خوبه. اصلا خارجي مي شم و مي گم كه يك وبلاگ خيلي COSI است.
ااونهايي كه خارجكي نيستن براشون ترچمه مي كنم كه COSI يعني گرم و نرم و خوب. مثل عروسك گربه گنده من كه آدم مي تونه بغلش كنه و بخوابه. ولي راستش حتي اون م از اون خرسه كه كله سگ داره مي ترسه و حاضر نيست بياد بخوابه.