Friday, October 04, 2002

يك زماني شعر هم مي گفتم ولي دقيقا از عيد هيچ شعري ننوشتم. تازه خود اون شعر هم يكجور شكستن قول بود چونكه قول داده بودم از مهر 80 ديگه هيچي ننويسم.
ولي جز خودم فقط يك نفر ديگه اون شعر رو خونده بود... نه دو نفر ديگه خوندنش. ولي قبل از اينكه اون شعر رو بنويسم، بايد اول يك شعر ديگه رو بگم تا بفهمين اون شعر چي بوده. پس فعلا اين رو بخونين تا بعدا اون يكي رو بنويسم. بعدا يعني فردا. شايد هم پس فردا.

ســ(مرحوم شاعر)ــرمه.



مرزهاي درد
----------------
باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد
آنجا تنها صدا بود
و تنها سكوت.
هر گام من به كليد پيانو مي نشست
و از رقصم موسيقي بر مي خاست.

باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد
آنجا نه روز بود
نه شب.
نه ستاره بود ، نه ماه.
نه خورشيد بود، نه ابر.
تنها
من بودم و نيستي
كه از هم تميزمان نبود.

باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد
آنجا نه مرا خوني بود
نه دلم از درد به هم مي پيچيد
و نه سينه هايم به درد مي لرزيد
آنجا نه سلما بود
نه من.

باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد
آنجا نه از رنگ سياه نشاني بود
نه سرخي جز به برگ گل مي نشست
آسمان آبي بود
و آب آبي بود
و زمين سبز بود
و من شاد بودم
و تمام درختان مرا سايبان بودند
و‌آنچه مرا نوازش مي كرد
بال پرنده اي بود.

باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد
آنجا نه شعر بود
نه من.
كلام در تاريكي گم بود
و من هم
و قلم كه جوهرش از اشك من بود
بر صورتم ديگر طرحي نمي كشيد.

باد كه آمد
مرا با خود برد
و جايي فراسوي مرزهاي درد
مرا به خود وانهاد.
------------------
سرمه
17/2/79